فريد الدين العطار النيسابوري

328

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

چون رسيدند آن دو تن با يكدگر * اين يكى پرسيد از آن ك « اى بىخبر گر من افتادم در آن آبِ روان * از چه افكندى تو خود را در ميان ؟ » گفت « من خود را در آب انداختم * زان كه خود را از تو مىنشناختم . روزگارى شد كه تا شد بىشكى * با تويىِ تو يكىِ من يكى تو منى يا من توام چند از دوى * با توم من ، يا توم ، يا تو توى چون تو من باشى و من تو بر دوام * هر دو تن باشيم يك تن و السّلام . » تا توى بر جاست در شرك است يافت * چون توى برخاست توحيدت بتافت تو ، درو ، گُم گَرد ، توحيد اين بود * گم شدن گُم كن تو ، تفريد اين بود . الحكاية و التمثيل گفت روزى فرّخ و مسعود بود * روزِ عرضِ لشكرِ محمود بود شد به صحرا بىعدد پيل و سپاه * بود بالايى ، بر آنجا رفت شاه شد برِ او هم اياز و هم حسن * هر سه مىكردند عرضِ انجمن بود روىِ عالَم از پيل و سپاه * همچو از مور و ملخ بگرفته راه چشمِ عالم آن چنان لشكر نديد * بيش از آن لشكر كسى ديگر نديد